از بالای عینکش بهم نگاه می کنه و میپرسه: زخم بالای لبت مال چیه؟...میگم: سه سالگی خورده لبه ی میز.میپرسه: شیطون بودی؟از اینایی که از دیوار راست بالا میرن؟ میگم: شیطون محتاط بودم.همکلاسی ها میدونستن فلانی ته شره، ولی مدیر و ناظم اگر هم متوجه میشدن به روی خودشون نمی آوردن...شورش رو درنمیاوردم!....و بعد یه عالمه سوال دیگه و من بعدا" فکر میکنم، از کجا میفهمه که از چی باید بپرسه، از چیزای به این ریزی واینقدر دقیق و اکثرا" درست وسط خال.موقعی که اصطلاح "مرد آچار به دست" رو به کار میبرم، لبخندی میزنه و میپرسه: مگه تو چه جوری هستی؟به تعمیر کردن چیزا علاقه نداری؟ میگم: من اهل کتاب و فیلم ونوشتن و اینجور چیزام...آچار و پیچ گوشتی واسم زیادی پیچیده است!...و نهایتا" یه سوال ساده میکنه که خیلی کلیدیه...میگه: تو هم امنیت میخوای...مگه نه؟باید احساس امنیت کنی دیگه؟...میگم: آره...و از چهره اش میفهمم که متوجه شده که گرفتم نکته اش رو.لازم نبود مستقیم بگه که چه مرگم بوده.
از خلیل جبران متنی رو میخونه که مضمونش اینه: غم و شادی دو روی یک سکه اند...هر موقع یکی اش اومد سراغت آگاه باش که نتیجه ی اون یکی بوده یا به هر حال وجه دیگری از اون یکیه.وقتی داره میخونه سراپا گوشم.خود به خود بچه ها هم کنجکاوتر میشن به متن خونده شده.تا چند لحظه بعد از تموم شدن متن همه ساکتیم.
گیرم انداخته گوشه ی رینگ و داره چپ و راستم میکنه.میگه: حالیت نیست...یکی باید بهت بگه اینا رو...یکی باید سرت داد بکشه انگار.با خونسردی میگم: میدونم اینا رو عزیزم...اما تو هم داشتی....اینم داشته...منم دارم...چه انتظاری داری؟منم که پذیرفتم و میبینی که لااقل هرچی هست، توی جونمه...کاری به کسی ندارم.خوشم نمیاد اینجوری باشه ولی هست! میگه: واقعا" آی دونت نو وات تو سی!...میگم: لازم نیست چیزی بگی، اونجا اوضاع چطوره؟
اوایل به نظرم احمق میومد.الان یه رفتار هایی داشته تو این مدت که میبینم چه قلب صافی داره و چقدر معنای رفاقت رو میفهمه.نظرم نسبت به بچه های دهه ی شصتی چند سالیه حسابی عوض شده...تو 7-26 سالگی فکر میکردم خیلی غیر قابل تحمل اند.کم کم دیدم کارشون درسته ...سر جریان انتخابات هم که سنگ تموم گذاشتن...راستش دارم به این نتیجه میرسم که نیم نسل بعدی از ماها بهتر از آب درمیان.
دارم تو اتوبان بابایی، پشت یه وانت زامیاد که پشتش یه اتاقک درست کرده رانندگی میکنم.یک آس پیک گنده پشتش نقاشی کرده و زیرش نوشته: " حکم لازم !! "
